چارلی گفت « اگر می‌دانستم قتلی صورت می‌گیرد، اصلاً رییس پلیس نمی‌شدم.»

قبل‌ترها، در یک دوره زمانی تقریباً طولانی، واقعاً دوست نداشتم صبح روز جدیدی رو ببینم. سخت‌ترین کار ممکن، نه نفس بیدار شدن از خواب، بلکه پیدا کردن علت و انگیزه‌ای برای این کار بود. همینجا بگم که قرار نیست چیزی درباره اتفاق افتادن یک حادثه که باعث دگرگونی من شد، یا چیزی شبیه به یک تحول روحی و این چرندیات بخونید. در واقع هیچ اتفاق خاصی نیفتاد. اون روزها سپری شدن. فقط همین. هنوز هم علت و انگیزه‌ای پیدا نکردم و اون روزها با این روزها و یا هر روز دیگه‌ای خیلی تفاوتی ندارن. میشه گفت هیچ کس از این علت و انگیزه حرفی نمیزنه ولی خب میشه فهمید که این انگیزه‌ها چه چیزهایی هستن اگه واقعاً وجود داشته باشن. به نظرم مهمترینشون هم مهم نیستن. حرفم چیه؟ نمی‌دونم. حتی تو اون روزها هم اگه سگ دنبالم می‌کرد، فرار می‌کردم.