گفت که میخواستم خودمو بکشم. چون هیچ چیز اونجوری که میخواستم نشد. یه بار شب قبل از خواب لوله بخاری رو از جاش درآوردم ولی صبح هنوز زنده بودم.  یه بار هم آمپول هوا زدم به رگم، فش فش صدا میداد. بعد از اینکه تزریق کردم مثل سگ پشیمون بودم، همون موقعی که فش فش صدا میداد هم خیلی ترسیدم. از مردن، از اینکه همه چی تموم بشه. ولی چیزی نشد. عجیبه. چیزی عوض نشده. کلاً هیچ‌‌ چیز اونجوری که می‌خوام نمیشه.

دوایت شروتِ درون

همکارانم آدمهای خوبی هستند. ما زمان زیادی را در روز با هم می‌گذرانیم ولی من زیاد با آنها حرف نمی‌زنم. موقع صحبت کردن هم به چشم‌هایشان نگاه نمی‌کنم. معمولاً پایین و یا اندکی به سمت راست یا چپ را. و یا مثلاً درگیر هستم و مانیتور را. همکارانم آدمهای خوبی هستند ولی گاهی از درون می‌خواهم هیچ حرفی نزنند. خفه شوند اصلاً. سکوت باشد و کارشان را بکنند. ولع حرف زدن درباره چیزهای بی‌اهمیت دارند. همکارانم آدمهای خوبی هستند ولی من علاقه‌ای ندارم که بیش از حد به آنها نزدیک شوم. و حدِ من یعنی خیلی دور. یعنی سلام، صبح بخیر، چگونه‌ای و خداحافظ. یعنی دو سه جمله موقع نهار شاید. یعنی چرا وقتی واقعاً کار مهمی با هم نداریم باید حرف بزنیم. یعنی من فقط با خواهرم زیاد و الکی حرف میزنم. زیاد و الکی ولی در عین حال هوشمندانه. هوشمندی‌ای که در لحظه شکل می‌گیرد. یاوه‌های بی پایان ولی فکر شده و قشنگ. مزخرفاتی که به اندازه یک عمر فرصت قوام آمدن داشته‌اند.