و البته که مادر و پدر من میدونستن که قرار نیست با تولد من اتفاق خاصی بیفته ولی در هر حال خواستن ( نمی‌دونم واقعاً خواستن یا نه) و شد و البته که نمیشه ازشون پرسید «چرا؟» چون اینجور سوالها، سوالهای امید بخشی برای مادر و پدرا نیستن و اونها رو احتمالاً از درون فرو میروزونند و من دوست ندارم باعث بشم که پدر و مادرم رو از درون فرو بریزونم به خاطر یه سوال احمقانه که دونستن جوابش در اصل قضیه هیچ تفاوتی ایجاد نمیکنه. و بحث دیگه‌ای که پیش میاد اینه که اگه من تو یه کشور توسعه یافته و تو یه خانواده متمول به دنیا اومده بودم باز هم این سوال رو  می‌پرسیدم یا حتی بهش فکر میکردم یا نه. و حتی اگه تو یه کشور مثل سودان یا کنگو یا اینجور کشورها تو یه خانواده خیلی پرجمعیت و فقیر هم بودم احتمالاً این سوال برام پیش نمیومد.

و این وسط خیلی بی ربط ( الان که میبینم اونقدر هم بی ربط نیست) داشتم مستند میز سرآشپز رو‌ میدیدم چند وقت پیش که مستند خوبیه و ببینید و این صحبتا.  قسمت اول فصل سه درباره یه آشپز بوداییه، در واقع یه راهبه بودایی که تو صومعه برای بقیه افراد آشپزی می‌کنه. حالا زیاد کاری به سبک آشپزی این آدم و اینکه برای چی مشهور شده و نوع آشپزی و مواد اولیه‌ای که تو غذای راهبها استفاده میشه و اینها ندارم و‌ خودتون ببینید. مشخصاً میدونید که راهبها و راهبه‌های بودایی حق ازدواج کردن ندارن و‌ عمرشون رو در طبیعت، وقف عبادت و مدیتیشن و اینجور چیزها میکنن. و خب برای همچین انتخابی نیاز به یه محرک قوی هست. و این خانوم آشپز میگه که تو‌ نوجوونی و تو سن کم مادرش رو از دست میده و مادرش رو هم خیلی دوست میداشته. و تصمیم میگیره که با این انتخاب مانع از این بشه که این غم و‌ فقدانی که خودش تجربه کرده رو، به کس دیگه‌ای منتقل کنه. همین دیگه.