نزدیک جایی که زندگی میکنیم، یه مغازه قصابی کوچیک، از این قصابیهای سنتی، هست که صبحها قبل از اینکه مغازه باز بشه سه تا سگ اطرافش انتظار میکشن که قصاب محترم بیاد و سهم آشغال گوشتهای اول صبحشون رو ازش بگیرن و برن پی کارشون. گفتم قصابی سنتیه و احتمالاً تو ذهنتون قصاب رو یه مرد سبیل از بناگوش در رفته ساطور به دست تصور کردید، ولی بذارید همینجا تصورتون رو نابود کنم. خیلی علاقه دارم به نابود کردن تصورات اصلاً. قصاب یه خانم میانساله اینبار.
اینها رو گفتم که یه نکتهای رو مطرح کنم. حالت چشمهای سگها موقع انتظار کشیدن، یه حالت امیدواری ذلیلانهاس. بعد از خوردن آشغال گوشتها هم از امیدواری به رضایت تغییر حالت میده، با همون پسوند. وضع جسمانی سگها هم به لطف خانوم قصاب، نسبت به قاطبه سگهای ولگرد، وضعیت بهتریه.
حالا اگه بخوام وضعیت خودم رو با استفاده از این موقعیت، در قالب سگی بیان کنم، باید بگم سگی هستم لاغر و نزار که تو چشمهاش نشونهای از امیدواری یا رضایت نیست و هر روز صبح از جلوی سگهای منتظر جلوی مغازه رد میشه و سگهای منتظر بهش میگن که تو هم بیا اینجا با ما منتظر باش، شاید یه تیکه استخوونی، گوشتی، چیزی گیرت بیاد. و من بدون اینکه چیزی بگم (واق واقی بکنم احتمالاً) با شکمی که قار و قور میکنه از جلوی مغازه رد میشم و میرم. و از این رعایت عزت نفس مسخره هم چیزی عایدم نمیشه و البته که مثل این حکایتهای قدیمی هم قرار نیست آخر داستان معلوم بشه من که اینطور رفتار کردم قراره عاقبت بهتری داشته باشم یا مثلاً سگ گلهای چیزی بشم و اونا همچنان چشمشون به دست قصاب باشه و این صحبتا. آخرش یا از گرسنگی میمیرم یا ماشین بهم میزنه و همین سگهای منتظرِ جلویِ مغازه از کنار جنازهام رد میشن و سری تکون میدن و به همدیگه میگن ما که نفهمیدیم این چرا نیومد مثل ما کنار قصابی منتظر بمونه.
اندرز اخلاقی اینه که واقعیت معمولاً بی رحم و زمخت و تاریک یا اگه نخوام خیلی قضیه رو دراماتیک کنم، بی خاصیته. اون جریان سگ گله و رعایت عزت نفس و عاقبت خوش و اینجور چیزا هم، دیگه حتی تو داستانها هم قابل تحمل نیست.